دستانت که مالِ من باشند
هيچکس مرا
دستِ کم نمی گيرد . . .![]()
|
دستانت که مالِ من باشند + نوشته شده توسط بهار در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت
18:41 |
سال ها می گذرد عاشقی هم دردی است! + نوشته شده توسط بهار در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت
18:37 |
تو آهو، تو می دوی به هر سو كه دلت بخواهد، صياد كيست، صيد كدام؟... + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
13:0 |
چگونه فراموشت كنم؟ چگونه فراموشت كنم؟ چگونه می توانم فراموشت كنم؟ اگر دنيا را زيبا می بينم + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
12:58 |
ای خـدا از من ديوانـه مگيـر عشقش را + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
12:57 |
سلام دوستان گلم
ببخشید که یه مدت نبودم...اینقدر درگیر شده بودم که باورتون نمی شه...اما اومدم که بمونم.اگه که بخشیدینم بهم خبر بدید. + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت
12:55 |
شب است و یاد تو مرا پر از بهانه می کند چه کرده ای که دل تو را چنین بهانه می کند
+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت
18:13 |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا، خانه کوچک ما سیب نداشت. + نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت
9:26 |
در میان من و تو فاصله هاست. گاه می اندیشم، ـمی توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری؟
+ نوشته شده توسط بهار در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت
16:39 |
دو روز پیش تولدم بود ..اولین سال است که بودن تو تولد می گیرم..تولد که نه..سالروز مردنم را..همه امده بودند کیکشان را خوردند و رفتند ..هیچ کس حرفی از تو نزد دلم شکست...شب طبق روال هر سال همه چیز را در اتاقم جمع کرد تابا انها خوش باشم..خوش؟مگر بدون تو می شود خوش بود؟همه وسایل و کادوها را کنار زدم و بلند شدم از توی جعبه جادویی که همه هدیه هایت را در ان گذاشته بودم اخرین هدیه تو را آوردم ..یک کارت پستال بود .نوشته بودی
مرا به عشق پیوند بزن درختهای پیوندی نمی شکنند نمی خشکند.. تو را که من پیوند زدم پس چرا......؟؟؟؟؟؟ می گویند از تو بنویسم تا آرام شوم اما که را یارای فهمیدن احساس من است.... تو رفته ای و مرا تنها گذاشته ای اینجا..میان آنها که می گفتی حرفهایشان فقط حرف است... از تو چه بنویسم؟؟؟؟؟دیروز یکی می گفت که این تو نیستی که رفته ای من روزها ست که رفته ام...زیبای خوبم..خسته ام ...خسته ام از این غباری که بر دلم نشسته..از این روزها که نمی دانم چرا تمام نمی شود..از اینکه ... بگذریم نیامده ام که غصه های بی نهایتم را بگویم..از خودت بگو ..آنجا که هستی بدون من خوش می گذرد؟یا دت می آید هر وقت این سوال را می پرسیدم می خندیدی و می گفتی خوووووووش.. می خواهم بگذرم از هر که و هر چه که مرا از تو می خواهد دور کند...زیبای خوبم..اینجا همه غریبه اند..یادت نیست وقتی می گفتم از غریبه ها می ترسم چه می گفتی؟من خوب یادم می اید دستم را می گرفتی و می گفتی :من همیشه با توام چه اهمیتی دارد دیگران باشند؟........حالا تو نیستی اما هنوز غریبه ها هستند......می دانند که تنها هستم و راحتم نمی گذارند...تو مگر مرا دوست نداری؟پس چرا نمی ایی؟ دیگر از ان بهاری که تو می شناختی فقط پاییز به جا مانده....ادرس خانه را که می دانی...بیا + نوشته شده توسط بهار در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت
8:16 |
تو را به جاي همه كساني که نميشناختم دوست ميدارم تو را به جاي همه روزگاراني که نميزيستهام دوست ميدارم براي خاطر عطر گسترهي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم براي خاطر برفي که آب ميشود، براي نخستين گل، براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نميرماندشان تو را به جاي همه كساني که دوست نميدارم دوست ميدارم تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم + نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت
21:52 |
ترسم این است که پاییز تو یادم برود
حسن اشعار دل انگیز تو یادم برود ترسم این است که بارانی چشمت نشوم لذت چشم غزل خیز تو یادم برود بی شک آرامش مرگ است درونم،وقتی حس از حادثه لبریز تو یادم برود من به تقویم خدایان زمین شک دارم ترسم این است که پاییز تو یادم برود با غزلهات بیا چون همه چیزم شده اند پیش از آنی که همه چیز تو یادم برود... پی نوشت:تو فقط بیا... + نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت
15:49 |
چرا مرا نمی کُشد خدای چشم های تو؟ ميان آب و آتشم برای چشم های تو قسم به ساحت غزل دقيقه ای هزار بار چقدر با ستاره ها به لحن آب و آيينه از آن شبی که ديدمت همان يکی دو قرن پيش سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه می دهد اگر چه شرم می کنم بگويمت که شاعرم + نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت
16:23 |
یکی آمد کلید قفل لب های مرا آهسته بردارد. ولی من این سکوتم، آخرین سرمایه ام را با کسی قسمت نخواهم کرد. به تنهایی قسم، + نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت
15:38 |
چندین شب بی همتاست که من، در حصار سیاه اتاقم، با تو گریه می کنم... و چندین روز بی همتاست که من، به درخشش چشم های تو می نگرم... و اکنون سالهاست؛ و شاید + نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت
15:25 |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه که بودم... در نهانخانه ی جانم، گل ياد تو درخشيد يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم آسمان صاف و شب آرام يادم آيد : تو به من گفتی : - « از اين عشق حذر کن! با تو گفتم : « حذر از عشق! ندانم روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد باز گفتم که : « تو صيادی و من آهوی دشتم اشکی از شاخه فرو ريخت اشک در چشم تو لرزيد يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... پی نوشت:تنها شده ام ... + نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت
15:23 |
خورشيد هم آرام آرام می سوزاند،
+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت
15:15 |
کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید خاطرم را گفتم: زودتر راه بیُفت نفسم را گفتم :جان عاشق تو دگر بند نیا! راه را گم نكنيم! !خاطرم، خنده به لب گفت : وه چه روياي قشنگي ديدم خواب، ای موهبت خالق پاک + نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
10:32 |
چطور،
و به حيرت كدامين افسانه، اين همه ستاره را عاشق كرده اي، كه قرار است تا هميشه چشمك بزنند!!!! + نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
10:9 |
|
|