تبليغاتX
روزهاي تنهايي

دستانت که مالِ من باشند
هيچکس مرا
دستِ کم نمی گيرد . . .

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 18:41 |

سال ها می گذرد
و من از پنجره بيداری
کوچه ياد تو را می نگرم؛
می پويم
و چنان آرامم
که کسی فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويی هست...

عاشقی هم دردی است!
و من از لحظه ديدار تو می دانستم
که به اين درد
                    شبی
                          خواهم مرد...

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 و ساعت 18:37 |

تو آهو،
       من صياد،

تو می دوی به هر سو كه دلت بخواهد،
من می آيم از پی ات قدم به قدم...

انصاف بده...
صياد كيست، صيد كدام؟...
+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 13:0 |

چگونه فراموشت كنم؟
فكرم غم تو دارد
دلم، شور تو
           
ونگاهم تمنای تو

چگونه فراموشت كنم؟
وقتی كه هر ضربان قلبم ياد آور توست
وقتی كه ثانيه ها را به اميد تو می شمارم
و وقتی كه هر لحظه ی سكوت سردم
آكنده از گرمای ياد توست...

چگونه می توانم فراموشت كنم؟
اگر سكوت ميكنم دليل از بی حرفی من نيست
واژه ها در مقابل تو كوچك اند
و من در ميان نامردی اين واژه ها گرفتار شده ام...

اگر دنيا را زيبا می بينم
دليلش اين است كه دلم
جايی
      - خيلی دور از من -
در كنار قلب توست...

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 12:58 |

ای خـدا از من ديوانـه مگيـر عشقش را
سنگ بر بـــال كبوتــر بـزنی می ميرد!

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 12:57 |
سلام دوستان گلم

ببخشید که یه مدت نبودم...اینقدر درگیر شده بودم که باورتون نمی شه...اما اومدم که بمونم.اگه که بخشیدینم بهم خبر بدید.

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 12:55 |

شب است و یاد تو مرا پر از بهانه می کند

چه کرده ای که دل تو را چنین بهانه می کند

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 18:13 |

+ نوشته شده توسط بهار در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 9:23 |
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام،

                                          آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

        خانه کوچک ما

                           سیب نداشت.

+ نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 9:26 |

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم،

ـمی توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری؟

+ نوشته شده توسط بهار در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 16:39 |
دو روز پیش تولدم بود ..اولین سال است که بودن تو تولد می گیرم..تولد که نه..سالروز مردنم را..همه امده بودند کیکشان را خوردند و رفتند ..هیچ کس حرفی از تو نزد دلم شکست...شب  طبق روال هر سال همه چیز را در اتاقم جمع کرد تابا انها خوش باشم..خوش؟مگر بدون تو می شود خوش بود؟همه وسایل و کادوها را کنار زدم و بلند شدم از توی جعبه جادویی که همه هدیه هایت را در ان گذاشته بودم اخرین هدیه تو را آوردم ..یک کارت پستال بود .نوشته بودی

مرا به عشق پیوند بزن

درختهای پیوندی نمی شکنند

نمی خشکند..

تو را که من پیوند زدم پس چرا......؟؟؟؟؟؟

می گویند از تو بنویسم تا آرام شوم اما که را یارای فهمیدن احساس من است....

تو رفته ای و مرا تنها گذاشته ای اینجا..میان آنها که می گفتی حرفهایشان فقط حرف است...

از تو چه بنویسم؟؟؟؟؟دیروز یکی می گفت که این تو نیستی که رفته ای من روزها ست که رفته ام...زیبای خوبم..خسته ام ...خسته ام از این غباری که بر دلم نشسته..از این روزها که نمی دانم چرا تمام نمی شود..از اینکه ...

بگذریم نیامده ام که غصه های بی نهایتم را بگویم..از خودت بگو ..آنجا که هستی بدون من خوش می گذرد؟یا دت می آید هر وقت این سوال را می پرسیدم می خندیدی و می گفتی خوووووووش..

می خواهم بگذرم از هر که و هر چه که مرا از تو می خواهد دور کند...زیبای خوبم..اینجا همه غریبه اند..یادت نیست وقتی می گفتم از غریبه ها می ترسم چه می گفتی؟من خوب یادم می اید دستم را می گرفتی و می گفتی :من همیشه با توام چه اهمیتی دارد دیگران باشند؟........حالا تو نیستی اما هنوز غریبه ها هستند......می دانند که تنها هستم و راحتم نمی گذارند...تو مگر مرا دوست نداری؟پس چرا نمی ایی؟

دیگر از ان بهاری که تو می شناختی فقط پاییز به جا مانده....ادرس خانه را که می دانی...بیا

+ نوشته شده توسط بهار در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 8:16 |
تو را به جاي همه كساني که نميشناختم دوست ميدارم تو را به جاي همه روزگاراني که نميزيستهام دوست ميدارم براي خاطر عطر گسترهي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم براي خاطر برفي که آب ميشود، براي نخستين گل، براي خاطر جانوران پاکي که آدمي نميرماندشان تو را به جاي همه كساني که دوست نميدارم دوست ميدارم تو را براي دوست داشتن دوست ميدارم
+ نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 21:52 |
ترسم این است که پاییز تو یادم برود

حسن اشعار دل انگیز تو یادم برود

ترسم این است که بارانی چشمت نشوم

لذت چشم غزل خیز تو یادم برود

بی شک آرامش مرگ است درونم،وقتی

حس از حادثه لبریز تو یادم برود

من به تقویم خدایان زمین شک دارم

ترسم این است که پاییز تو یادم برود

با غزلهات بیا چون همه چیزم شده اند

پیش از آنی که همه چیز تو یادم برود...

پی نوشت:تو فقط بیا...

+ نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:49 |
چرا مرا نمی کُشد خدای چشم های تو؟
ميان آب و آتشم برای چشم های تو

قسم به ساحت غزل دقيقه ای هزار بار
دلم عجيب می کند هوای چشم های تو

چقدر با ستاره ها به لحن آب و آيينه
شبانه حرف می زنم به جای چشم های تو

از آن شبی که ديدمت همان يکی دو قرن پيش
نشسته ام کنار دل به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدای چشم های تو

اگر چه شرم می کنم بگويمت که شاعرم
ولی تمام اين غزل فدای چشم های تو....

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 16:23 |
یکی آمد کلید قفل لب های مرا آهسته بردارد.
ولی من
این سکوتم،
آخرین سرمایه ام را
با کسی قسمت نخواهم کرد.

به تنهایی قسم،
             دلتنگ دلتنگم...
میان آسمان دلگرفته، با دل تنگم
فقط، یک پنجره راه است...

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:38 |
چندین شب بی همتاست که من،
                           در حصار سیاه اتاقم،
                                            با تو گریه می کنم...
و چندین روز بی همتاست که من،
          به درخشش چشم های تو می نگرم...

و اکنون سالهاست؛ و شاید
                              قرنهاست؛
         که در میان صدای تهی ضربان قلبم،
در جستجوی صدایت
           زیر سایه های بنفشه ویران می شوم...

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:25 |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم...

در نهانخانه ی جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد :

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه، محو تماشای نگاهت...

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتی :

- « از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن،
آب آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی، چندی از اين شهر سفر کن.»

با تو گفتم : « حذر از عشق! ندانم
سفر از پيش تو، هرگز نتوانم،
                            نتوانم
!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم؛ نه گسستم...»

باز گفتم که : « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم؛ نتوانم! »

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

پی نوشت:تنها شده ام ...

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:23 |

خورشيد هم آرام آرام می سوزاند،
مثل تو
آرام آرام می رود،
مثل تو
آرام آرام همه را به خود جذب می کند،
مثل تو...


و من هنوز اشتباه می کنم!!!
تو
   «تا»
      نداری...

+ نوشته شده توسط بهار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 15:15 |

کاش می دانستی

بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت

من چه حالي بودم

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل، باز پرید
من سراسیمه، به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
                    زود بر خیز عزیز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپیدی تو درآ.
و به چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس
که پس از این همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت، برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه،
با توام کاری نیست.
و به دستان رهایم گفتم :
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت،
دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت،
ز تو یادی بکند.

خاطرم را گفتم:

                 زودتر راه بیُفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی.
بغض در راه گلو گفت :
مرحمت کم نشود
گوئیا با من بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست،
                      از این جا بروم.
پنجه از مو به در آورده، بدان شانه زدم.
و به لب ها گفتم :
خنده ات را بردار،
                    دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر،
که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی!
سینه فریاد کشید :
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام
و هوای خوش یادش را، در حافظه ام.
مژده دادم به نگاهم، گفتم :
نذر دیدار، قبول افتاده ست
و مبارک باشد،
           وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب.
و تپش های دلم را گقتم :
اندکی آهسته، آبرویم نبری!
پایکوبی، ز چه برپا کردی؟
پای بر سینه چنان طبل، نکوب.

نفسم را گفتم :جان عاشق تو دگر بند نیا!
اشک شوقی آمد.
تاری جام دو چشمم بگرفت؛
و به پلکم فرمود :
همچو دستمال حریر،
                      بنشان برق نگاه.
پای در راه شدم؛
دل به مغزم می گفت :
من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی
من به تو می گفتم :
او مرا خواهد خواند،
                    و مرا خواهد دید.
سر به آرامی گفت :
خب چه می دانستم...
من گمان می کردم، دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین تو با دل او، حرف صد پیوند است
من گمان می کردم...
سینه فریاد کشید :
خب فراموش کنید،
هر چه بوده ست، گذشت
حرف از غصه و من گفتم و اندیشه، بس است.
به ملاقات بیاندیش و نشاط.
آفرین پای عزیز، قدمت را قربان
تندتر راه برو، طاقتم طاق شده ست.
چشم برقی می زد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم می کرد
مرغ قلبم با شوق،
سر به دیوار قفس می کوبید
تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت
دست بر هم می خورد
نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد
سینه بر طبل خودش می کوبید
عقل، شرمنده به آرامی گفت :

راه را گم نكنيم!

!خاطرم، خنده به لب گفت :
نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد.
سر به پا گفت : کمی آهسته،
بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت : شتاب!
تو هنوزم عقبی؟!
فکر فریاد کشید :
دست خالی که بد است؛
کاشکی...
سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست؟!!!
چشم را، گریه ی شوق
قلب را، عشق بزرگ
سینه، یک سینه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبیب
خاطر، آکنده یاد...
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.
شوق دیدار نباتی آورد،
کام جانم شیرین
پای تا سر همه اندیشه وصل...

وه چه روياي قشنگي ديدم

خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که در آن، می توان با تو نشست
می توان، با تو سخن گفت و شنید
خواب، دنیای توانایی هاست
خواب، سهم من از تو و دیدار شماست
خواب، دنیای فراموشی هاست
خواب را دریابم...
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت :
تو به دیدار من آ...
آه
کاش می دانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم...
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به مهمانی دیدار تو می اندیشم...

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:32 |
چطور،

        و به حيرت كدامين افسانه،

         اين همه ستاره را عاشق كرده اي،

                     كه قرار است تا هميشه چشمك بزنند!!!!

+ نوشته شده توسط بهار در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 10:9 |


Powered By
BLOGFA.COM